
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم ،گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم ، مثل رودی
بستر این خاک را طی کرده ام ، تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم ، در عبور از لحظه ها بر
روی پای اشتیاق ، لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم ، دستهایت برگهای عمر
سبزم را ربود ، گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم ، ای فریماه شب تار یاریم کن ، تا بدانم
سایه گمگشته ای از کیستم .

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود ، اهل زمین نبود نمازش شکسته بود ، بر سر سنگ قبر
من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید پاک
بود و چشمان او که دائما از اشک شسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری
برای هر تیشه و تبر دسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد
نشسته بود .

آره دنیا بنویس از شبای بی ستارم بنویس ، از چشای غم گرفتم بنویس ، از دل شکسته ی
من بنویس ، از گریه های عاشقانم بنویس ، روی ابرها بنویس ، روی موج آبی هر دل تنها
بنویس ، بنویس عاشق بود تنها بود !
دلم گرفته...از این شبهای بی مهتاب دلم گرفته...چقدر طولانی می گذرند٬چقدر
بی روح٬چقدر بی رنگ....خسته ام٬طپش های قلبم ناراحت اند ٬نه به خاطر
اینکه پاییز در پیش است٬به خاطر اینکه تنهایند.
امشب هم مثل هر شب در این اواخر٬قلبم به یاد زندگی شاعرانه ای که
با او داشتم فرو می ریزد. زندگی با او عاشقانه و سیراب بود.هیچوقت به
نبودش فکر نکرده بودم.دلم خالی شده...و حالا فقدان گرما و احساسش
را در تمام لحظات و تمام نوشته هام حس می کنم.دلم را با دلخوشی های
کوچک و مختصر سرگرم کرده ام.اما خودم می دانم مدتی است با آرامش
غریبه ام...زندگی خیلی عجیبه....
یک روز تنها هستی... از تنهایی چیزی نمونده دق کنی ... کلی آرزوها
داری...و بعد از انتظاری طولانی ٬ همراهتو پیدا میکنی....نگاه ها آشنا٬دستها
آشنا ٬صداها گرم٬و دلها آرام... فکر میکنی دیگه امکان نداره روزی برسه
از تنهایی حرف بزنی.همان که منتظرش بودی آمده٬پیشته و زندگیتو گرم میکنه
و بعد....باز هم تنهایی...باز هم انتظار... باز هم روزهایی که هر ثانیه اش پر
است از خاطراتی که تا ابد می مانند ...
سالهاست همه می گن می گذره
ولی واسه من , سالهاست
زمان متوقف شده
چرا نمی گذره؟ چرا همه چیز مثل همیشه ست؟
منتظرم
شاید منتظر کسی که هیچ وقت نمیاد
شاید منتظر اتفاقی که هیچ وقت اتفاق نمی افته
شایدم منتظر یه واقعیت ناشناخته که هیچ وقت نمی شناسمش...


سلام به همه ی دوستان
امشب :
آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال
شب یلدا ، شب تولد
ايرانيان باستان شب يلدا را زاد شب مهر میپنداشتند، يلدا ، واژه سريانی وبه
معنی تولد است با آنكه از تاريكی شب يلدا سخن زياد گفته شده است، اما هر
شب يلدايی تاريك نيست.
شب یلدا ،شب شعر
شب يلدا، شب شعر، شب حافظ شب شور
شب يلدا، شب سرد، شب طولاني اما بيدرد
شب يلدا، شب خرمالو، هندونه و خيار سبز
شب يلدا، كوچيكا و بزرگترا زير يك سقف
شب يلدا، شب فال، فال حافظ، فال حال
شب يلدا، شيشهها بخار دارن كرسيا گرما دارن
شب يلدا، شب آجيل، شب فندق و بستههاي دربسته و بادوماي تلخ
شب يلدا، شب قصههاي مادربزرگ و پدربزرگ
شب يلدا، شب انار دونكرده و گلپر و دلار سبز
شب يلدا، شده حالا تلويزيون و ديويدي و ماهوارهها
شب يلدا، همه از هم سوا شدن
شب يلدا، بهجاي بابابزرگ و مادربزرگ
يهور سفره كامل جا شده تلويزيون صفحه تخت
شب يلدا اگه بود، شب يلداي قديم زير كرسي
فال حافظ مجمع ميوه و خنده و آجيل
يادش بخير شب يلدا، اگه شد، منو بيدار نكنيد.
به ياد همه عزيزاني كه شب يلداي گذشته كنار ما بودند اما امسال يادشان
در بين ماست.
دوستان شب یلدای همتون مبارک![]()


فرا رسيدن ماه محرم و شهادت امام حسين (ع) و ۷۲ تن از ياران وفادارش
بر همگان تسليت باد .
آري مادر به زيبايي هر چه تمام تر خوابيده بود! مادرم ديگر نبود! مادر ديگر به من نگاه نميکرد
! آه ...
مادر ديگر نبود که به من بگويد دير شد دختر ! بيدار شو !
گويا سال هايي بي جاودانه رقم خورد ...
راه مي رفتم با صداي او، مي نشستم براي او، مي نوشتم براي دست هاي سرد او،
مي گريستم براي
نگاه شکسته در آغاز پايان او ، مي مردم هر روز براي گفتن يک بار لا لايي زيباي او،
ديگر مي دانستم، بزرگ شده بودم
و انگار خسته تر در قصه اي بي گريز ، پايان را لمس مي کردم،
مادرم در بستر خاکستري بيمارگونه اي آشفته، با مرگ ملاصق بود
انگار ديگر، تنها در شب بي آغازي ديگر، صدايي نبود،
لا لايي نبود،
انگار همه در سوگ غمناک شکستن صدايي مادرگونه ، سخت مي گريستند
مادر من هم نبود
او هم به قصه اي در سرزمين پرپر يادي واژگون از سرخي بي دليل، شب و روز را ترک گفته
بود،
مادر من هم به سايه اي بي آغاز، ما را ترک گفته بود
او ديگر نبود تا که طنين نازک صدايش مرا بلرزاند به يادي ناب گونه،
به فريادي سرخ وار از آتشي در درون ، فرياد مي زنم:
مادرم را مي خواهم
مي خواهم برايم بگويد، مرا بزند، مرا با
زور غذا دهد.
من مادرم را مي خواهم ...
مي خواهم بگويد : دير شد دختر، چرا
نميري!
انگار زمان ديگر با من قهر است ...
هيچگاه نخواهد شد ،
نخواهد شد که باغ سبزوار مادرم را ديگر بار ببينم ،
نخواهد شد که دستهاي سردش را آرام ببوسم ،
نخواهد شد که در زمستان از خيال لبريز، آرام لباس تنم کند!
نخواهد شد که مرا ببوسد!
نخواهد شد که مرا در شب تاريخ ساز از ديروز خوش تر ، بغل کند و نگاهش را به من هديه
دهد!
ديگر هيچ هم نخواهد شد هيچ وار ...من مادرم را مي خواهم ...
مادرم خواب است ... آرام حرف بزنيد! مادرم خواب است ... مادرم خواب است ...
آه مادر مادر مادر ...

بسم الله العشق
بنام آنکه آفرید تو را تا ....
دلم از بند عشق تو رها نیست
کسی این گونه با من اشنا نیست
یگانه همدم بی ادعایی تو که با
ناله من هم صدایی غزل را می شود
با تو سرودن تو ای تنها دلیل زنده بودن
’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’
’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’
’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’’
زيبايي عشق به سکوته نه فرياد. زيبايي عشق به تحمله نه خرد
شدن و فرو ريختن. عشق خيالي ست که اگه به واقعيت برسه
ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده. عشق يه کويره که عاشق
تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره. عشق راه
ناهمواريه که وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر
گذاشتي مي رسي به جايي که اصلا تصور نمي کردي آخرش
اين باشه مثل کسي که از کوهي بالا مي ره به اميد اينکه ببينه
پشت اون کوه چيه؟ لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون
بالاست....

| Design By : Night Melody |









